۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه
آخرین لحظه ها، در غشای ماندگی
مي پيچد
آن حجم کوچک سرخ و طلایی
و مي پيچد
و باز هم بايد بپيچد و بپيچد
و با هر پيچيدني
يک صحنه ديگر
يک صحنه تکراري ديگر
و باز هم یک حس بیگانه
دنياهايش را بسته است
و راهش را مسدود کرده است
و اين عذاب
و اين عذاب بي پايان
که بازهم بايد بپيچيد و بپيچيد
احمد، دلم براي تُنگ ماهي ات
و براي شاه ماهي ات
براي همان تُنگي که بوي ماندگي گرفته بود
براي همان تُنگي که بوي رخوت گرفته بود
و براي آن شيشه اي که داشت مي پوسيد
و براي آن شاه ماهي که شاه تُنگ کوچکي بود که محصورش ميکرد
و هیچ گاه هيچ همراهي را
ياراي زندگي در قلمروش نبود
تنگ شده
و من نمي دانم چرا، اما
بد جور احساس همدردي با شاه ماهيت را دارم
احمد، در خاطرم هست که هميشه دوست داشتي از طبيعيت، تکه اي را براي خود جاودانه کني
اگر شده يک خرگوش، يک سگ، يک جيرجيرک و يا يک شاه ماهي
بدون آن که بداني هميشه
همه چيز برايت جاودانه خواهد ماند
آخر، شاه ماهي تُنگ کوچک بلورينت
هواي ماندگي مگر نمي دانست؟
مي پيچم
و مي پيچم
و باز هم بايد بپيچم و بپيچم
و با هر بار پيچيدنم يک صحنه ديگر
يک صحنه تکراري ديگر
وباز انگارحس یک غشای بیگانه
راه تمام روياهاي من را مسدود کرده است
و من فقط به خاطرات يک پل عابر دل خوش ميکنم
به چشمان کوچک بي گناهي
که طرح مردي را که سنگين راه ميرود
براي هميشه در خاطرش حک کرده است
مردي که در چشمانش خجالت جاري بود
رحمان! اميدواري بيهوده نمي دهم
اما چشمان تو نگاهش را
به قله هاي بلندي دوخته است
رحمان! گفتم که اين قصه روزگار است
قصه من است
قصه توست
اميدواري بيهوده نمي دهم
اما در نگاه تو، يک چيز آشنا، موج ميزند
که زخم هاي يک شاه ماهي را محو مي کند
که غصه هاي يک شاه ماهي را مي شويد
به احمد گفتم: ...مرا می بخشی؟
آخر، شاه ماهيت زياده زنده مانده بود
و بیش از انتظار تاب آورده بود
فلس هايش ديگر بو گرفته بود
و کسي بايد کاري مي کرد
شاه ماهي کوچکت
از دستان من انگار هواي رودخانه کرده بود
تصميم من نبود و من نمي دانم اما
شايد مي خواست آخرين لحظه هاي زندگيش را
بر عرياني رودخانه ها جشن بگيرد
سردت شده، مي فهم
سرما حريف خاطرات تو نخواهد شد
سرما حتي توان از هم پاشيدن روياهايت را هم نخواهد داشت
مي دانم، مي دانم
خواهش ميکنم
نگو چرا ميان آن کودکان بازيگوش
که شادماني يک استخر آخر هفته را مي رقصند
جاي تو خالي است
گفتم که ! ...
نگاه تو به قله هاي بلند غرور و افتخار گره خورده است
آه، من چه بيهوده زندگي را به داوری نشسته ام
او از ميان حس گنگ وبیگانه که دنياهايش را بسته بود، گريخت
و من ماندم و یک لایه گنگ که راه روياهايم را بسته است
حالا حس لحظه هاي آخر شاه ماهي را مي فهمم
آن هنگام که ديگر
جاني براي ماندن نداشت
کسی هست
که در آنسوي حجمهء حجم هاي آشفته
در انتظار من است
کسی که با وجودش گرمی می بخشد
ودر دستانش سازیست که با صدایش مستی می ریزد
و از چشمانش روشنی می روید
و در هر تحرکش
از آستینش بابونه و اطلسی می پاشد
و پوستش بوی گندم می دهد
کسی که غم ماهی های زندانی را می فهمد
و هنوز عطر سنجد را فراموش نکرده است
و خاطره چلچله ها را فراموش نکرده است
و در نگاهش، زنجیر مفهوم بیگانه ایست
و اندامش از قالب انسان تجاوز نکرده است
و در هیئت مردگان فرو نرفته است
زیاده ایستاده ام
زیاده انتظار زندگی در این غشای بستهء ماندگی، کشیده ام
اندامم بوی ماندگی گرفته است
کسی باید کاری کند
و می دانم
که از ورای حجمهء حجم های آشفته
بوی رودخانه می آید
بوی دریا
بوی آرامش
باید بروم
دلم برای رحمان تنگ خواهد شد
۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه
کوچک فرشتگان زخمی
شادانِ خنده هایت از استقامت طاقت فرسایی که بر شانه هایم
غرور را در بسترت به بالین می آورد
بی سرپناه تر نبود
که در شمارگان باد می وزید
و اینان از هجومِ هرزهء هوای دم کرده و مسموم می لرزند
ورنه این کوچک فرشتگان
اگر ای کاش سازشان زخمی نبود
درهم شکستن بلورهای آخر دنیا را هم حتی هراسشان نبود
کوچک فرشتگان اگر از دستهایشان خون نمی چکید
ایوانِ این همه از کوچه، خانه ها را به رقص می کشیدند
و اینان
اگر که در تاراجِ روزگار، زخمی نمی شدند
بر بوم خاطراتمان مستی به رنگ می کشیدند
اینان، این کوچک فرشتگان زخمی
.
۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه
شعر تو
شعرت، خیس از عبور مکرر از گذاران حجمه های آشوب ذهن در خالی تن
و به دور از چشمان روشن رویا
شعرت، امتداد یک درک شکوهمند و تکنوازی در یک سمفونی بزرگ
و باز شعرت، دلش می سوزد از وسعت ویرانی رویای نمناک باغ بعد از باران.
باید برای مرثیه ویرانی رویاها اشکی ریخت
این داستان تازه سرآغاز یک انجماد بزرگ است
آری شعرت اعجازی بزرگ است
آری شعرت اعجازی بزرگ است
چونانکه لرزش دستان من
من برای آیینه ام عزاداری میکنم
و برای آن روز انجماد بزرگ اشک می ریزم
من برای ماهی ها اشک نمی ریزم
برای پرند ه ها هم اشک نمی ریزم
من برای جهالت خودم اشک می ریزم
برای خورشید اشک میریزم
که گرمایی نتوانست خالی کند در ذهن قندیل های یخ بسته بر پیشانی زمین
من برای لرزش دستانم اشک میرزیم
که بی تصور گرما میلرزد و تمام می شود
من برای آیینه ام عزاداری میکنم
و برای آن روز انجماد بزرگ اشک می ریزم
من برای ماهی ها اشک نمی ریزم
برای پرند ه ها هم اشک نمی ریزم
من برای جهالت خودم اشک می ریزم
برای خورشید اشک میریزم
که گرمایی نتوانست خالی کند در ذهن قندیل های یخ بسته بر پیشانی زمین
من برای لرزش دستانم اشک میرزیم
که بی تصور گرما میلرزد و تمام می شود
و تن به ویرانی رویا می سپارد که در نبودنش حجمه های خالی تن ریشه می گستراند به دیواره های رگهای خواب
آری شعرت اعجاز بزرگیست آن چنان که لرزش دستان من در تصور نیستی گرمای نور
۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه
من خمار
در کوچهء سرد ایستاده بود
یک بطری شراب در دستش بود
شانه هایش خسته افتاده
موهایش پریشان
مست
چشمش به سوی من چرخید و انگار مرا ندید
و مستانه بی هدف چرخید
گفتم: مرا ندیدی؟
گفت: فکر کنم، نه
گفتم: شرابی که می نوشی از انگور کدام آبادیست؟
...گفت:دیوانه
اگر از انگورهای این ویرانه ها شرابی بود!؟
که ساکنینش در حسرت زندگی، نمی مردند
گفتم: تو مست تر از آنی که مرده ها را بشناسی
گفت: و تو دیوانه تر از آنی که مست بودن من را تشخیص دهی
باز سرش را چرخاند، سنگین نگاهم کرد و
بطریش را به زمین کوبید و شکست
گفت:لعنت بر هرچیز که آدم را مست می کند
گفتم: تو انگار مست به دنیا آمده باشی
گفت: خودت چه؟
گفتم: من... خمار به دنیا آمده ام. خمار
گفت: آه پاییز مستیم را می پراند، هوشیارم میکند
دوست دارم از هوشیاری پاییز مست شوم
گفتم: شاید بهار هم فصل مست شدن من باشد
گفت: بهار، فقط مرا خمار میکند ... خمار
و باز گفت: آخر ای دیوانه
تو چه می فهمی
از احساس غربت آن پرنده ای که در بهت تیره ابرهای پاییزی، توان پروازش نیست
آخر چه می فهمی وقتی توان پروازش نیست، بالهای رنگیش را می بیند و
آخرین لحظه های پروازش را... آخر چه می فهمی
و دیگر هیچ نگفت و آرام تا آنتهای کوچه شب زده رفت و در دهلیز تاریکی گم شد
گفتم: برو... ای تنها مست کوچه های شهر دیوارهای خماری... برو
برو پیش از آنکه مستیت به خماری بدل شود برو
من اما خماریم را در کوچ باغ های آرزو خواهم مرد
پیش از آنکه در مردابهای تنهایی دفن شوم
اما گوش کن، این حقیقت است که دارد آواز می خواند
نگو چرا نمی بینی، چون کسی حقیقت را در تاریکی نمی بیند
:فقط کوش کن این حقیقت است که می خواند
صنوبر های عریان
خسته اند
و شاپرکهای شادی
غمگینند و
خورشید آزادی
....خاموش است و
او رفته بود
:و من باز میگفتم
و بی حضور ماه در شب
کسی نمی تواند حقیقت را ببیند، باور کن
و شب حقیقت را به باد نفروخته است
شب فقط معنی رنگ را نمی بیند
شب فقط کور است
شب فقط تاریک است
اما
شب حقیقت را به باد نمی فروشد
به باد نمی فروشد
به باد نمی فروشد
او رفته بود
و من می گفتم
تو برو
من تا خمارِ رنگهای ندیده
من تا خمارِ آب چشمه های عشق نچشیده
من تا خمارِ این آسمان نبوسیده
مست خواهم شد
برو
و مدادهای رنگیت را هم با خود ببر
تا شرابت را رنگ کنی
تا بال هایت را رنگ کنی
تا خاطراتت را رنگ کنی
و آوازم را و شعرهایت را
و حقیقتی را که در قلبت پنهان کرده ای
من قاصدک ها را مست خواهم شد
بهار را مست خواهم شد
و تن پیر برگهای طلایی پاییز نارنجی را مست خواهم شد
و خماریم را به بیدهای مجنون خواهم سپرد
و خماریم را در زیر باران اسید این شهر مردگان خواهم شست
یا در گوش جاده های نرسیدن نجوا خواهم کرد
و یا در لابلای قصه های ناتمام پنهان خواهم کرد
:او رفته بود و من می گفتم
برو، من شعر هایت را مست خواهم شد
مهم نیست، برو
مهم نیست که آسمان شهر دلش برای بادبادکها تنگ باشد
مهم نیست که ستاره های شبهایمان خاموش باشند
چه اهمیتی دارد وقتی که ابرهای باران مسمومند
و نفس های باد آلودست
چه اهمیتی دارد
دیوارهای این شهر آشفته هم در خماری آزادی ویران خواهند شد
برو به فکر رنگ شرابت باش
پیش از آنکه مستیت به خماری بدل شود
برو و در غربت بهت زده آسمان خاکستریت آرام گیر
که من سرانجام در غروب آتش گرفته بال های ققنوس، خواهم سوخت
گفتم: تو مست تر از آنی که مرده ها را بشناسی
گفت: و تو دیوانه تر از آنی که مست بودن من را تشخیص دهی
باز سرش را چرخاند، سنگین نگاهم کرد و
بطریش را به زمین کوبید و شکست
گفت:لعنت بر هرچیز که آدم را مست می کند
گفتم: تو انگار مست به دنیا آمده باشی
گفت: خودت چه؟
گفتم: من... خمار به دنیا آمده ام. خمار
گفت: آه پاییز مستیم را می پراند، هوشیارم میکند
دوست دارم از هوشیاری پاییز مست شوم
گفتم: شاید بهار هم فصل مست شدن من باشد
گفت: بهار، فقط مرا خمار میکند ... خمار
و باز گفت: آخر ای دیوانه
تو چه می فهمی
از احساس غربت آن پرنده ای که در بهت تیره ابرهای پاییزی، توان پروازش نیست
آخر چه می فهمی وقتی توان پروازش نیست، بالهای رنگیش را می بیند و
آخرین لحظه های پروازش را... آخر چه می فهمی
و دیگر هیچ نگفت و آرام تا آنتهای کوچه شب زده رفت و در دهلیز تاریکی گم شد
گفتم: برو... ای تنها مست کوچه های شهر دیوارهای خماری... برو
برو پیش از آنکه مستیت به خماری بدل شود برو
من اما خماریم را در کوچ باغ های آرزو خواهم مرد
پیش از آنکه در مردابهای تنهایی دفن شوم
اما گوش کن، این حقیقت است که دارد آواز می خواند
نگو چرا نمی بینی، چون کسی حقیقت را در تاریکی نمی بیند
:فقط کوش کن این حقیقت است که می خواند
صنوبر های عریان
خسته اند
و شاپرکهای شادی
غمگینند و
خورشید آزادی
....خاموش است و
او رفته بود
:و من باز میگفتم
و بی حضور ماه در شب
کسی نمی تواند حقیقت را ببیند، باور کن
و شب حقیقت را به باد نفروخته است
شب فقط معنی رنگ را نمی بیند
شب فقط کور است
شب فقط تاریک است
اما
شب حقیقت را به باد نمی فروشد
به باد نمی فروشد
به باد نمی فروشد
او رفته بود
و من می گفتم
تو برو
من تا خمارِ رنگهای ندیده
من تا خمارِ آب چشمه های عشق نچشیده
من تا خمارِ این آسمان نبوسیده
مست خواهم شد
برو
و مدادهای رنگیت را هم با خود ببر
تا شرابت را رنگ کنی
تا بال هایت را رنگ کنی
تا خاطراتت را رنگ کنی
و آوازم را و شعرهایت را
و حقیقتی را که در قلبت پنهان کرده ای
من قاصدک ها را مست خواهم شد
بهار را مست خواهم شد
و تن پیر برگهای طلایی پاییز نارنجی را مست خواهم شد
و خماریم را به بیدهای مجنون خواهم سپرد
و خماریم را در زیر باران اسید این شهر مردگان خواهم شست
یا در گوش جاده های نرسیدن نجوا خواهم کرد
و یا در لابلای قصه های ناتمام پنهان خواهم کرد
:او رفته بود و من می گفتم
برو، من شعر هایت را مست خواهم شد
مهم نیست، برو
مهم نیست که آسمان شهر دلش برای بادبادکها تنگ باشد
مهم نیست که ستاره های شبهایمان خاموش باشند
چه اهمیتی دارد وقتی که ابرهای باران مسمومند
و نفس های باد آلودست
چه اهمیتی دارد
دیوارهای این شهر آشفته هم در خماری آزادی ویران خواهند شد
برو به فکر رنگ شرابت باش
پیش از آنکه مستیت به خماری بدل شود
برو و در غربت بهت زده آسمان خاکستریت آرام گیر
که من سرانجام در غروب آتش گرفته بال های ققنوس، خواهم سوخت
۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه
برای "شاید آخرین شعمدانی" هانیه
به برگها گفتم که هر پاییزی را بهاری باید
مگر که من در یخهای زمستان گیر نکرده ام؟
می ترسم
می ترسم و از سرمای وحشی این روزگار می لزرم
و این یخهای بیرحم انگار که با من لج کرده باشند که به برگها گفتم هر پاییزی را بهاری باید
نه
چشمان یخ زده
...چکه چکه چکیدن قطره های آب را بر تن برگهای سبز بهار نخواهند دید، مگر که
...مگر که
اندک گرمای محبوس این وجود خاموش، از اتصال سرانگشت دستان یک آشنا بر انگشتانم، راه به قلبی دگر گیرد و آرامشی همیشگی بپذیرد
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
برای پدر
دستانت بوي اناب مي دهد
و قلبت هآونگيست
که تندي عطر زنجبيل
هميشه
در مخيله اش انبوه است
دوستت دارم پدر
و قلبت هآونگيست
که تندي عطر زنجبيل
هميشه
در مخيله اش انبوه است
دوستت دارم پدر
۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه
زخمی درون آیینه
زخمی در آیینه میگرید
زخمی میان ارواح مردگان
زخمی در آسمان
و در شب تب دار
مغز ستاره ها تیر می کشد
راه از میان گورها می گذرد
و باد از قهقه مرگ می لرزد
زخمی در آیینه تا آسمان می پاشد
و ارواح مردگان در سوگ زندگان می گریند
ای فاتحان شکست
ای فاتحان شکست
شک
در نبض رگهای سبز زندگی جاری شد
زخمی میان آواز چکاوکهاست
که در ترنم باران درد میگیرد
و در هوای متورم ساکن، آرام میگیرد
ای فاتحان شک
ای فاتحان شک
خیابانهای مرده
پراکندن زخم را جشن میگیرند
رگهای سبز آسمان خشکیدند
و فریاد کودکان برهنه در وحشت از
تن کبود متورم ابرهای وحشی
در چشم آسمان کر شد
زخمی بروی مردمک چشم آهوان
زخمی میان طعم شیر
زخمی درون قلب زنبورهای عسل
ای فاتحان بیهودگی
ای فاتحان بیهودگی
سلولهای مرده کبود
و اندام متورم نشخوارکنندگان زندگی
با نفس های آلوده پیر
در اتحاد شومشان
بر جاری زلال چشمه ها تاختند
ای فاتحان مرگ
ای فاتحان مرگ
ای فاتحان کویرهای تشنگی
ای فاتحان شوربختی
ای فاتحان شوربختی
۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه
بانوی آتش
باران نمی بارد
باران نمی بارد و تنها بادیست، وحشی و خشک
که بر روزگارم وزیدن می گیرد
و در گذر از اندیشه هایم، ناگاه گر می گیرد
و خاطرات سوخته ام را باز به آتش می کشد
نفس های سوخته ام
در اتحاد منجمد بی تفاوتی ها در سینه ام
سیخ می شوند و قلبم
باز می ایستد و آنگاه
چهره ات با لبخندی سرد
در آسمان خاطرم
پدیدار میشود
دستان تاول زده ام را بر شلاله گیسوی ابریشمینت می کشم
تا لکه های سوخته سیاه، از چهره آرزوهای سوخته ات، برچینم
و یاد می آورم
انگشتانت جادوگران آرامش بودند
که لطافت را از آتش آرزوهایت بیرون کشیده بودند
و دستانت پیام آوران آن عشقی بودند که خود در میان قلب آتش گرفته ات
محصور و سرگردان، می سوخت
شانه هایت، پناهگاه کبوتران خسته عاشق پیشه ای بودند که شامگاهان
در گرمای خواب آوریش می آرمیدند که از تنور گداخته قلبت
در زیر پوستت رخنه می جست
و چشمانت راویان داستانهای شکار و شکارگر
آه
که اکنون شلاله گیسوان آتشینت رقصی در باد میکند
که آسمان این دشت خاموش را تنها و تنها از سرخ، روش کرده است
آه که قصر گندم زارها در غروب آتش گرفته آرزوهایمان سوختند و سوختند و سوختند
و تنها این مواج آتشین گیسوانت، رقصان
در این باد وحشی و خشک
وحشی و خشک، مردمک چشمانم را می خشکاند
من اما آخرین نفس های سوخته ام را
بر فلس های پریشان ماهی ها
بر پرهای خسته پرندگان
توان آه کشیدنم نخواهد بود
تا بر آیینه غبار گرفتهء روزگار هم آغوشی امان
تا آخرین آخرینش، تا آخرین آخرینش
"ها" کنم
۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه
ققنوس در آغوش سبلان
دیگر توان رفتنش نبود
و باید می نشست تا دلیل غرور شکوهمند سبلان را درمی یافت
این بود که ققنوس در آغوش آرامش آن کوه غریو، آرام گرفت
گفت: آسمان
ساده و صاف
و تهیدست و بلند
سبلان گفت:
و زمین
رمزآلود
و فرودست اما ثروتمند
گفت: زیر این آسمان بلند
کاشفان حقیقت بسیارند
سبلان گفت: بر فراز زمین اما
عاشقان صعود کمیاب
ققنوس فکرآلود، زیر لب گفت:
عاشقان صعود....
اما مجال صعودشان دیگر شاید نیست
همه در حال سقوطند
و کاشفان حقیقت محبوس
سبلان گفت: کاشفان حقیقت...
روزگارمان به عقب رانده شدست انگار
ققنوس گفت: من از آتش و درد و خون و جنون سخن می گویم
که تمام وسعت سرزمین ها را پوشاندست
سبلان اندیشید: برای تهنیت فصل شکفتن گلها، چه باید کرد؟
و باز ققنوس گفت: و روزگار دروغ، آفت عشق
سبلان گفت: و زنجیر بر پای صعود، اعماق سقوط
گفت: ابراهیم اگر که در آتش طبیعتش نسوخت
حال در آتش کینه مردمانش در حال سوختن است
سبلان گفت:
مردمان ابراهیم... مردمان ابراهیم ... مردمان ابراهیم
مردمان موسی، مردمان عیسی، مردمان محمد
آنان دوزخ را برگزیدند
و ای کاش چنین نمی کردند!!
ققنوس گفت: ای کاش کسی برای کاشفان حقیقت کاری می کرد
سبلان اما اندیشید:
پیام داران در آتش.... پیام داران درآتش ... پیام داران درآتش
و گفت:
پار و پیرار برف پیری بارید
آنان دوزخ را برگزیدند و ای کاش چنین نمی کردند
باران تیرماه خبر مرگ میلیونها مرغ دریا و خشکی را آورده بود
و باران شهریور بوی جسد دلفین ها را
زنبورهای عسل به کوچ می روند
به کوچ گم شدن
و خورشید انگار رغبت تابیدنش بر زمین دیگر نیست
و کویرها وسعت میگرند
و چشمه ها می خشکند
و باز باخود اندیشید:
مردمان ابراهیم... مردمان ابراهیم... مردمان ابراهیم
آنها دوزخ را گزیده اند و ای کاش چنین نمی کردند!
آه ای شوربختان
به تماشای فرو ریختن بهشتتان نشسته اید
ققنوس گفت: سفره مردم بوی کافور می دهد
سبلان اندیشید: زنبورهایی که عسل می پروانیدند اکنون در کوچ هیچستان، مرگ را برگزیده اند
ققنوس گفت: خونابه از چشمان کاشفان حقیقت جاریست
سبلان گفت: برای تهنیت فصل شکفتن گلها، کاری باید کرد
ققنوس آرام گرفت و اندیشید: برای تهنیت شکفتن گلهای دامنه های سبلان چه باید کرد؟
و چند قطره اشک در گوشه چشمانش، شکل گرفت و جاری شد
و چکید و شعله کشید
و پاره آتش روی سنگهای صبور سبلانش پاشید
سبلان آه کشید
روز خاموشی آواز تمامی مرغان را دید
و از دل لرزید
و تمام وجود آن کوه غریو
با شرم و احساس شکست، لرزید
ناگهان ققنوس، چیع مظلومانه ای از ژرفنای وجودش کشید و
بال بگشود و برخاست
و چکید و شعله کشید
و پاره آتش روی سنگهای صبور سبلانش پاشید
سبلان آه کشید
روز خاموشی آواز تمامی مرغان را دید
و از دل لرزید
و تمام وجود آن کوه غریو
با شرم و احساس شکست، لرزید
ناگهان ققنوس، چیع مظلومانه ای از ژرفنای وجودش کشید و
بال بگشود و برخاست
۱۳۸۸ شهریور ۳, سهشنبه
آدما کجا می رن؟
وقتی خوب به خودم فکر میکنم می بینم ما آدما واقعا موجودات پیچیده ای هستیم. خب شاید گفتن این موضوع خیلی کلیشه ای به نظر بیاد ولی از این نظر اینو می گم چون می بینم واقعا پیچیده ایم، من دست کم در مورد خودم اینجوری فکر می کنم
یه وقتایی نیاز دارم به اینکه باور کنم که بر فراز آسمان، طبقات دیگه از آسمانها هست که تو آخرین طبقه ش یه جایی هست به اسم بهشت که مردگانمون می رن اونجا و خوش می گذرونن. خیلی سریع باورم میشه و راستشو بخواین اصلا دوست دارم که باورم بشه برای اینکه همه چی خوب پیش بره و تصویر محل زندگی اونایی که از دنیا رفتن، دیگه واسم گنگ و مبهم نباشه و وقتی اینجوری فکر میکنم راحت ترم
ولی باز یه وقتای دیگه وقتی که زیاد به زندگی فکر می کنم، به اینکه هر لحظه از زندگیم باید به بهترین شکل بگذره و لحظه هایی که می تونم احساس خوشبختی رو به خودم القا کنم، انگار همه دنیا قشنگ تر میشه، اون وقتا دیگه دوست دارم اینجوری فکر کنم که همه بهشت و جهنم تو سر خودمونه و بهشتمون همین جاست تو فکرمون و سعی میکنم بهش معتقد باشم
ولی بازم بذارین راستشو بگم که بعضی موقع ها یادم می ره که به این موضوع معتقدم، پس شاید بشه گفت که من انگاری کاملا به چیزی که میگم معتقد نیستم وگرنه نباید فراموش کنم همونجوری که حالت اول رو زود فراموش میکنم! و این نشون می ده من هنوز به یک نتیجه قطعی نرسیدم ولی شاید دست کم این موضوع بهانه ای باشه واسه سپری شدن بقیه عمرم
اما از چیزی که کاملا مطمئن هستم اینه: که رفتن آدما -چیزی که ما اسمشو مرگ می ذاریم- دلیل مردنشون نیست و مرگ واقعی آدما خیلی وقتا قبل از رفتنشون اتفاق می افته
خیلی از آدما فقط هستن ولی در اصل مرده ان و خیلی ها هم فقط می رن بدون اینکه هیچ وقت بمیرن
باور کنین به اندازه ای که به واقعیت موجود بودن خودم اطمینان دارم به این موضوع هم اعتقاد دارم اما اینکه آدما کجا می رن؟ یا بهتر بگم کجا خواهیم رفت؟!.... شاید هیچکی ندونه و من هم تو این زمینه مثل همه آدمای دیگه بر مبنای چیزایی که شنیدم و دیدم و خوندم یه سری اعتقادات دارم که زیاد هم ازش مطمئن نیستم
اما از چیزی که کاملا مطمئن هستم اینه: که رفتن آدما -چیزی که ما اسمشو مرگ می ذاریم- دلیل مردنشون نیست و مرگ واقعی آدما خیلی وقتا قبل از رفتنشون اتفاق می افته
خیلی از آدما فقط هستن ولی در اصل مرده ان و خیلی ها هم فقط می رن بدون اینکه هیچ وقت بمیرن
باور کنین به اندازه ای که به واقعیت موجود بودن خودم اطمینان دارم به این موضوع هم اعتقاد دارم اما اینکه آدما کجا می رن؟ یا بهتر بگم کجا خواهیم رفت؟!.... شاید هیچکی ندونه و من هم تو این زمینه مثل همه آدمای دیگه بر مبنای چیزایی که شنیدم و دیدم و خوندم یه سری اعتقادات دارم که زیاد هم ازش مطمئن نیستم
اما، اگه نظریه تناسخ درست باشه -فقط اگه- اونوقت هم می تونیم بگیم که بهشتمون همین جاست تو فکرمون و هم می تونیم بگیم که اونایی که از پیشمون رفتن فقط وارد یه مرحله جدید تو زندگیشون شدن. خب این خوبه ولی اگه بازم راستشو بخواین، واسه این یکی هم مثل همه نظریه های مشابه تو این زمینه دلایل قطعی قابل اثبات وجود نداره
همه اینا رو گفتم چون داشتم به یک دوست خوب فکر میکردم، دوست خوبی که تو هفته گذشته یکی از نزدیکترین آدما تو زندگیش، از دنیا رفته و این موضوع تمام زندگیشو بی رنگ کرده
دوست خوبی که اگه بخوام ماهیتش رو بر مبنای شناختی که تا حالا ازش دارم توصیف کنم می گم: ققنوس شعرهام
دوست خوبی که اگه بخوام ماهیتش رو بر مبنای شناختی که تا حالا ازش دارم توصیف کنم می گم: ققنوس شعرهام
دوستی که امیدوارم برداشتم ازش واقعی باشه و بتونه یه راهی واسه رهایی از وضع موجودش پیدا کنه
.
.
ققنوس بر فراز سبلان
از مصر می آیی؟ یا آتن
از سرزمین رومیان؟
و یا هند یا چین؟
و یا سرزمین پارسیان؟
از کجا می آیی که بالهایت اینچنین به خون آغشته اند؟
درد کدامین سرزمین را در فراز کوهها فریاد می کشی؟
و صدای جیغ دخترکان نابالغ و زنان کدام سرزمین را جیغ میکشی؟
و بوی کِز کهنه تاریخ سوخته در شعله های آتش دیوانگی از کدام سرزمین را می دهی؟
بنشین بر خلوتگاهت
بنشین بر فراز سبلان
و آرام گیر
و بگذار تا درد و خون و آتش و اشک
روایت کنند بر
بر سنگهای آرام سبلان
کدام سالها؟
از تیغ کدام سالهای ترس و دلهره کودکان و پیران گذشته ای؟
که با چشمان پرهراس به امتداد افق خیره می شوی؟
و صدای انفجار مهیب بمب های کدام خودکامه را بلعیده ای
تا بر آیندگان فریادش کشی؟
آرزوهای مرده زندانیان از اعماق کدام سیاه چاله ها
و تو در توی کدام زندان ها را در سینه داری؟
که کودکمان را از آغاز آرزوهای مرده می بخشی؟
ققنوس ای پرنده خاکستر
ققنوس ای پرنده آتش
ای پرنده رویای انسان
بیا و آرام گیر
ولحظه ای خود را به آرامش سنگهای بلندای سبلان بسپار
تلخی زخم دشته کدام نابرادر را بر پشتت چشیده ای؟
که قرار نشستنت نیست!
صدای زچه های زندانیان کدام بند، امان آرام گرفتنت را نمی دهند؟
اشک های خاک آلود کودکان شرم و تجاوز کدام محله از چشمانت سرازیر است؟
بنشین ای پرنده رویای انسان
و خود را به آرامش آغوش سینه سنگهای سبلان بسپار
تنها اگر فرصتی باشد برای آرامش
اینجاست بر بلندی های سبلان
چراغ و تنهایی
آورندِ سالهای بی قراریمان
اکنون چراغیست که شبهایمان را روشن کند
و تاوان لحظه های خشک مغز دشمنی هایمان
گذران تنهایی در روشنایی چراغ شبهایمان
۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه
ققنوس
در هر لحظه حادثه ای عظیم شکل می گیرد
یک جاندار
ما داریم سفر میکنیم
بر گرده یک موجود باشکوه
ما داریم در شگفتی ها سفر میکنیم
ما داریم در معجزه زندگی میکنیم
ما فقط از معجزه های تکراری خسته ایم
و معجزه های جدید می خواهیم
تا شگفتی شان را باور کنیم
واقعیت وجود ققنوس
اکنون افسانه ایست
تا زندان هنوز زندان باشد
برای موجودی چون انسان
ققنوس دیریست که گم شده
تا باورش کنیم
که واقعیت وجودش معجزه ایست
چونان واقعیت وجود انسانی که طبیعت
در مسخ قانون اندیشه اش زندانیست
اینست که زندان هنوز برای انسان زندان است
شاید می بایست برای یکدگر
چونان ققنوس گم می شدیم
تا شاید باورمان میشد که
وجودمان برای هم معجزه ایست
و این چهره ها
هیچ کس یادش نمی آید
که چهره ها تمام تاریخ را نگاشته اند
و اکنون را هم با تمام معجزاتش در حال نگارشند
و هیچ کس باورش نمی شود که چشم ها سخن می گویند
و کسی زبان چشم ها را نمی فهمد تا باورش شود که ما در امتداد تاریخ ثبت خواهیم شد
ما حتی چشم های همدیگر را فراموش کرده ایم
ققنوس که معجزه ایست گم شده در خاطره های دور تاریخ
چشم هایمان معجزه های بی شمارند
حالیکه همیشه بر آنها چشم پوشیده ایم
و این قانون طبیعت است
آه ای طبیعت، من از آن خود گذشته ام
آزادی اول از آن توست تا آنکه سهم من باشد
و من می دانم بی آزادی تو
آزادی من بی معنیست
من دیری
در کوچه پس کوچه های این شهر خاکستری
چشم بر آسمان خاکستریش
ققنوس را جستجو می کردم
رویای من
رویای من
رویای آتش گرفته من
از خاکسترم آیا چون تو، چون ققنوس، تولدی دیگر خواهد بود؟
تا خود را آتشی افروزم؟
آه ای رویای من
بدان که اکنون ققنوس در خاطره های دور هم مرده است
و مردم افسانه اش می خوانند
تا زندان هنوز هم زندان باشد
و طبیعت، زندانی، در مسخ اندیشه انسان
ما سفر می کنیم
بر گرده موجود باشکوهی به نام زمین
و در میان معجزه های بیشمار
دنبال معجزه میگردیم
نگاه کن، همیشه قانون طبیعت یکیست
و ققنوس افسانه ایست در باور اندیشه ای که طبیعت را زندانی می کند
بروید
بروید برای ققنوس هم، چونان مردگانتان، فاتحه ای بخوانید
,و شاید که روزی برایتان فاتحه ای خواندند
تا مرگ باورتان شود
من اما سالها
در کوچه پس کوچه های این شهر دود آلود خاکستری
چشم بر آسمان دود آلودش، نشانه های ققنوس را جستجو کرده ام
تا اعجاز زندگی را باور کنم
من ققنوس را در خواب دیده ام
ققنوس در بلندی های سبلان لانه ای ساخته است
من می دانم
می دانم
در بلندی های سبلان راز بزرگی نهفته است
و ققنوس تنها نشانه آن راز بزرگ است
و این راز حکایت معجزه ایست
که در چشمان تو
اینست که زندان هنوز برای انسان زندان است
شاید می بایست برای یکدگر
چونان ققنوس گم می شدیم
تا شاید باورمان میشد که
وجودمان برای هم معجزه ایست
و این چهره ها
هیچ کس یادش نمی آید
که چهره ها تمام تاریخ را نگاشته اند
و اکنون را هم با تمام معجزاتش در حال نگارشند
و هیچ کس باورش نمی شود که چشم ها سخن می گویند
و کسی زبان چشم ها را نمی فهمد تا باورش شود که ما در امتداد تاریخ ثبت خواهیم شد
ما حتی چشم های همدیگر را فراموش کرده ایم
ققنوس که معجزه ایست گم شده در خاطره های دور تاریخ
چشم هایمان معجزه های بی شمارند
حالیکه همیشه بر آنها چشم پوشیده ایم
و این قانون طبیعت است
آه ای طبیعت، من از آن خود گذشته ام
آزادی اول از آن توست تا آنکه سهم من باشد
و من می دانم بی آزادی تو
آزادی من بی معنیست
من دیری
در کوچه پس کوچه های این شهر خاکستری
چشم بر آسمان خاکستریش
ققنوس را جستجو می کردم
رویای من
رویای من
رویای آتش گرفته من
از خاکسترم آیا چون تو، چون ققنوس، تولدی دیگر خواهد بود؟
تا خود را آتشی افروزم؟
آه ای رویای من
بدان که اکنون ققنوس در خاطره های دور هم مرده است
و مردم افسانه اش می خوانند
تا زندان هنوز هم زندان باشد
و طبیعت، زندانی، در مسخ اندیشه انسان
ما سفر می کنیم
بر گرده موجود باشکوهی به نام زمین
و در میان معجزه های بیشمار
دنبال معجزه میگردیم
نگاه کن، همیشه قانون طبیعت یکیست
و ققنوس افسانه ایست در باور اندیشه ای که طبیعت را زندانی می کند
بروید
بروید برای ققنوس هم، چونان مردگانتان، فاتحه ای بخوانید
,و شاید که روزی برایتان فاتحه ای خواندند
تا مرگ باورتان شود
من اما سالها
در کوچه پس کوچه های این شهر دود آلود خاکستری
چشم بر آسمان دود آلودش، نشانه های ققنوس را جستجو کرده ام
تا اعجاز زندگی را باور کنم
من ققنوس را در خواب دیده ام
ققنوس در بلندی های سبلان لانه ای ساخته است
من می دانم
می دانم
در بلندی های سبلان راز بزرگی نهفته است
و ققنوس تنها نشانه آن راز بزرگ است
و این راز حکایت معجزه ایست
که در چشمان تو
جاریست
۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه
۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه
دروغ
حالا دیگه اگه چیزی می نویسم نه به خاطر اینه که دلم واسه حرفهای ناگفته ام بسوزه، بلکه فقط واسه اینه که دیگه عادت کردم به نوشتن و عین یه معتاد که دوست داره ترک کنه و نمی تونه، دوست دارم که دیگه ننویسم ولی امیدوارم دست کم طاقت بیارم
آخه می دونی این روزها نوشتن هم دیگه فایده ای نداره، این روزها هر از چند گاهی قیافه اون جوون ایرانی تو تبلیغ بی بی سی فارسی میاد جلوی چشام که با لحن دلنشینش میگه :می دونی اینروزها چیه زندگی رو از همه بیشتر دوست دارم، اینکه هیچ وقت تنها نیستم و من بعدش تو دلم میگم: زکی .. تو می دونی من اینروزها از چیه زندگی بیشتر متنفرم، اینکه همیشه تنهام و ای کاش همون تکنولوژی که باعث شده اون جوون از تنهایی دربیاد می تونست به من هم کمک کنه که دست کم یه ذره از تنهایی هام کم شه که نه تنها نتونست، بلکه...ـ
گاهی دوتا آدم تنها به هم می رسن و هر کدوموشون عینهو یه آدم تشنه که تو دل کویر دنبال آب می گرده فکر می کنه کسی که روبروش ایستاده می تونه تنهایی شو پر کنه و تشنه کویر درونشو سیراب.
ولی می دونی چیه، تو کویر هیچ چیزی جز سراب وجود نداره و من دلم واسه هردوتای اونا می سوزه اونوقتی که می فهمن روبروشون یه سراب بیشتر نبوده، خب لابد باید دلم به حال خودم بسوزه دیگه!؟
و کویر باور کن که به اندازه وسعتش معنی داره، می دونی هیچ موجودیتی نمی تونه تو کویر دووم بیاره، حتی یه چشمه.
وقتی خوب نگاه می کنم می بینم کویر همه جا رو پوشنده، اینهو یه بیماری مسری. و حالا دیگه همهء جاهایی که یه روزهایی سرسبز بودن، مریضی کویر شدن گرفتن، شاید خاصیت گرم شدن کره زمین باشه، شاید هم یه جور آفت باشه، نمی دونم ولی ناخودآگاه یاد دعایی می افتم که کوروش توی وصیت نامه ش واسه سرزمینـ(مون) کرده که می گه: "خداوند این سرزمین را از دروغ، دشمن و خشکسالی محفوظ بدارد" و باورم نمی شه که آدمی که روی پاهاش راه می ره، بدون اینکه بالی رو شونه هاش داشته باشه چطور می تونسته اینقدر آینده نگر باشه !؟ از اون وقتها تا حالا شاید میلیونها... یا نه کسی چه می دونه شاید میلیاردها نفر این وصیت نامه رو خونده باشن، ولی شرط می بندم کمتر کسی تونسته بفهمه که چرا دروغ از نگاه کوروش اونقدر خطرناک بوده، اونقدری که اونو به اندازه دشمن و خشکسالی و شاید هم بیشتر مهلک می دونسته.
می بینی این کویریه که داره همه جا رو می گیره
آه من چقدر ساده لوح بودم که فکر می کردم که توی دل کویر هم میشه چشمه پیدا کرد!! ولی بهت حق می دم تو سرزمینی که وزیر کشورش به خاطر دروغ گویی هاش تمجید میشه دیگه هیچ انتظاری از امثال من و تو نمی شه داشت.
و باور کن این روزها مردم دارن یکی یکی کشته می شن بدون اینکه بدونن دشمن اصلیشون اسمش هست دروغ
دیگه نوشتن هم فایده ای نداره و تو می تونی مطمئن باشی که این شرح حال من توی همین روزهاست و دقیقا می تونی روی تاریخی که گوشه بالای سمت چپ این نوشته رقم خورده حساب باز کنی.
اشتراک در:
پستها (Atom)